تاس میریزم...
یکی یکی، یک می آورم
هر بار
وتو
در مرور مهره ها
به پنج که میرسی
قلب تمام تاس ها
شش دنگ
برایت
دَنگ دَنگ میکنند
از درد پُرم ،از تب اندوه تو لبریز
بغضم، که به تکرار رسیداست غم انگیز
بغضم ،که تورا شهر به شهر آمده تا درد
از قونیه با عشق تو تبریز به تبریز
هر بار که از شمس نگاهت نفسم سوخت
جاری شدم آشفته در الوانی پاییز
خشکیدم و در چشم ترم باز رها شد
یک وسعت افسرده، هوایی هوس انگیز
...
با اینکه تو در فاصله ها شوق ترینی
این بار مرا با تب یک عشق بیامیز
زمین تکرار خواهد شد٬ به رنگ مرگ ماهی ها
وجنگل ها دوباره رنگ میگیرند همرنگ سیاهی ها
دوباره عشق پر تیراژ٬ اما بی رمق٬ هر روز
به جنجال و هوس سر میکشد از بی پناهی ها
فراوان در مسیر رود آهو صید خواهد شد
و می میرند در تکرار آدمها ٬ چکاوکها و چاهی ها
صدای باغ در بهط زمان گم میشود هرروز٬ اما بعد...
پرستو ها که غمگین اند در تکرار تابوت وتباهی ها...
...زمین٬ این عمق تکراری٬دوباره پر غم و وحشت
دوباره درد٬ باران٬ درد٬ ومرگ گوش ماهی ها
من و تو دو تا درخت محکمیم
اما از جنس غمای عالمیم
من وتو دو هم قبیله،هم صدا
دو تا کفدربا غربت آشنا
من و تو دو تا درختیم تو کویر
من و تو دو تا پرندهٔ اسیر
پُریم ازحادثه های خوب و بد
گیج و مبهوت و غریب و نابَلد
پُر خوابای قشنگ بچّگی
اما حالمون بَده بِگی نَگی
دلمون گرفته از شهر شما
دلمون گرفته از، حتّی خدا
اینجا هیشکی غصه هامونو ندید
کسی بغضمونو نه دید ،نه شنید
تنهایی ردّ صدامونو گرفت
شهرتون حتی خدامونو گرفت
شهرتون پای حضورمونو بَست
پای مُردن تَرانَمون نشست
اینجا باورا به تاریکی زده
یادشون رفته چی خوبه، چی بَده
اینجا آدما به شب تکیه دارن
یادشون میره یه وقتا ببارن
یادشون رفته که بارونی بِشن
گاهی نازِ باغچه هارو بِکشن
شهرتون رنگ غمای عالمه
شهرتون سردِ، سیاهِ، ماتمه
من و تو باید به فردا برسیم
بعد آسمون به دریا برسیم
باید این شهرِ شلوغِ خاطره
تا ابد از خاطراتمون بِره
من و تو حیفه که تنها بمونیم
توهجوم غصه ها جا بمونیم
من و تو دو تا درخت محکمیم
من و تو تا ته دنیا با هَمیم
باید رهاتر باشم اما بیقرارم
باید فراموشت کنم چشم انتظارم
باید برایت شعر آبی تر بگویم
اما نمی دام ببارم یا نبارم
سر گیجه ای خاموش در فصلی غریبم
حتی به مرگ صبح احساسی ندارم
با فصلها درگیرم وانگار امسال
رنگ زمستان است آغاز بهارم
تکرار موهوم سکوتی مرده هستم
در انتظار دارهایی بیشمارم
یادم نرفته من همین دیروز مُردم
حالا گلی جا مانده بر سنگ مزارم
خالیه دست و بال گوش ماهیا
پر از غمه ترانه ناخدا
پر از غمه هر چی که دریایی یه
هیشکی نمیدونه اسیر چیه
هیشکی نمیدونه کجا سُریده
هیشکی سکوت دلشو ندیده
رو ماسه ها رد صدای همه اس
دریا اسیر جای پای همه اس
دریا میاد غصه ها جا به جا شه
میاد که بذر عاشقی بپاشه
میاد تموم ساحلو برقصه
میاد بگه پرنده غصه بسه
میاد تو رو اسیر موجا کنه
نگاهتو تو فردا پیدا کنه
دریا به جای من تو رو شنیده
تموم بغض سادگیتو دیده
دریا با اینکه حرف کم میزنه
سکوت دنیا رو به هم میزنه
تو روح دریای منی با منی
تو هم سکوتمو به هم میزنی
َّ
صدای باد تو را یاد باد می انداخت
مرا به یاد تو اما زیاد می انداخت
تورا به یاد تماشای من...وتنهایی
مرا به یاد تو وانجماد می انداخت
صدای باد تو را یاد سرفه.یاد سکوت
سکوت من همه را یاد داد می انداخت
همیشه فرصت تنها شدن مرا یاد
تووترانه و زنهای شاد می انداخت
تو در مسیر درنگ وسقوط اما کاش
خدا به یاد تو من را زیاد می انداخت
بی نشانی ات را از دهن لقی یه ستاره هامی پرسم
که هر سه شنبه تو را
از جنوب شرقی آفتاب
چشمک میزنند
۳۶۵فصل دلتنگی
جمعه می شود
باران می وزم
خورشید می آوری
ایستاده در مدارتاولهای زمین
ودست هیچ اورستی
به دامنه ایستادگی ات
نمی رسد.
وناگهان افسوس ...
رسید یک نفراز عهد بوق٬دقیانوس
بدون کفش بدون کلاه بی فانوس
دلش به عصر غزل عصر بغض برمیگشت
تنش به دوره تکثیر وحشت و کابوس
تمام خستگی اش را دراز کشید وبعد
درون قلک چشمش وزید اقیانوس
هزاروسیصدو چندین شراره جاری کرد
که پا بگیرد از او نسل آتش وققنوس
به این امید خودش را به پای گلدان ریخت
که سبزسبز بماند وناگهان افسوس ...
کسی که آمده بود ازغروب بالا رفت
بدون کفش بدون کلاه بی فانوس
زمانه چشم تو رابا دهان عوض کرده
تمام سادگیت را زمان عوض کرده
تو ماه بودی ویک دست با ستاره تو را
شبی به قیمت یک قرص نان عوض کرده
اگرچه بغض تنت رنگ وبوی دریا داشت
مسیر عشق تو را بادبان عوض کرده
زمانه٬نه٬نه اینقدرسنگ دل هم نیست
تورا به جای کسی بی گمان عوض کرده
وخانه ازجریان نگاه توخالیست
ازآن زمان که زمین را زمان عوض کرده